محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
323
مناقب مرتضوى ( فارسي )
زده گفت : سبز شو ، چنان كه ثمر بر تو باشد . و اللّه ! درخت را ديدم سبز شد ، امرود بار آورد و من از آن امرود خوردم و هر قدر كه خواستم چيدم . چون روز ديگر آن درخت را ديدم ، همانطور سبز بود و ميوه داشت . » منقبت : هم در كتاب مذكور از حارث منقول است كه : « روزى امير المؤمنين - كرّم اللّه وجهه - بر منبر كوفه برآمده خطبه مىخواند . ناگاه نظرش بر زوايهاى افتاد . قنبر را گفت : برو آنچه در آن زاويه است پيش من آر . قنبر نزديك زاويه رفت ، مارى ديد به غايت كلان و مهيب . برگرفت ، مار از دستش جسته بر منبر برآمده ، دهن بر گوشش نهاده به آن حضرت حرفى گفته بازگشت [ و ] 9653224 خ 0 28 خ غايب شد . امير المؤمنين ساعتى انديشه كرده بگريست . مردم تعجب كردند . فرمود : عجب مداريد اى مردمان ! مردمان گفتند : چون عجب نداريم كه اينچنين واقعهء غريبه مشاهده كرديم ! فرمود : اين مار با رسول خدا بيعت كرده بود به انقياد و اطاعت من كه چون من وصى رسولم از آن رو مطيع و منقاد من است و افسوس كه شمايان بعضى اطاعت من مىكنيد و بعضى نه شرمى بداريد كه برابر مارى نتوانيد شد ! » منقبت : هم در كتاب مذكور از حارث منقول است كه : « روز جمعه امير المؤمنين - كرّم اللّه وجهه - بر منبر كوفه خطبه مىخواند . ناگاه ثعبانى كه سرش چون سر شتر بود از در مسجد درآمده روان شد . بر پايهء منبر رفته خود را دراز كرده به گوش امير المؤمنين حرفى چند گفت . امير نيز به لغتش جواب گفت و جواب داد ، پس غايب شد . جمعى يقين به خارق كردند و بعضى منسوب به سحر . امير فرمود : رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مبعوث بر جن و انس است و من كه وصى اويم ، محاكمه مىكنم ميان جن و انس و اين اژدر قاضى قوم جن بود و خصومتى ميان ايشان به هم رسيده چنان كه خونريزش بسيار شد و نمىدانستند حكم چيست ، من تفهيم حكم حق به او كردم . » مؤلف گويد : از آن روز آن باب را باب الثّعبان نام شد و در عهد بنى اميه بهرغم امير المؤمنين در آنجا فيل بستند باب الفيل نام كردند اما مردمان همان باب الثّعبان مىگفتند . منقبت : هم در كتاب مذكور از حارث منقول است كه : « روزى امير المؤمنين - كرّم اللّه وجهه - در گورستان بنى اسد ايستاده بود . ناگاه شيرى به طرفش آمد . حضّار از هيبتش متوهم شدند . امير